ما هم رفتیم
با تشکر فراوان از عمه فاطمه که کلا اسباب کشی را خودش انجام داد
بیایید به این آدرس:
با تشکر فراوان از عمه فاطمه که کلا اسباب کشی را خودش انجام داد
بیایید به این آدرس:
بنام خدا
بازم مثل همیشه با تاخیر فراوان اومدیم
آخه این داداشی دیگه برای من
و مامان
و بابا
وقت نمیزاره که به درس و مشق من برسیم دیگه وبلاگ که ....
ولی خداییش خیلی ناز شده فقط هنوز یه کم غرغروه همش میخاد که یکی باهاش بازی کنه شبها میخاد تا ساعت ۲ بیدار باشه اگه زودتر اونا بخوابونند جیغ میکشه این هوا
خلاصه اوضاع و احوال خیلی جالبی داریم
من در کنار هامان البته اینجا هامان یک ماه و نیمش بود:

حالا برای اینکه یوقت حسودیم نشه چندتا عکس هم از خودم هم میزارم :


این رومینا خانوم دختر دوست مامانه راستی بابای رومینا هم وبلاگ داره که اینجا میتونید ببینید .

تولد آویسا جون که خیلی ازش گذشت ولی برای یاد آوری عکسی که قبلا هیچ جایی ندیده اید:![]()

عزاداری هامان در ایام محرم :


و شب یلدا خونه ی مامان جون شیرین :

هندونه ی معروف شب یلدا ![]()

عکسهایی از ۳ ماهگی هامان:

خرسی عروسک مورد علاقه هامان

این جایگاه خواب هامان است که به همت مامان جون شیرین و بابا حاجی بر پا شده وسط سالن خونه

اینم یه عکس کمدی از داداشی برای خنده:![]()

این یکی از سربازان جنگ جهانی پنجم در آلمان هست که داره به باباش یا مامانش نگاه میکنه و شاید داره میگه له شدم این تفنگ را بردارید:

و حالا همون سرباز در حال انجام عملیات آمادگی جسمانی برای نبرد هر چه بیشتر علیه آرامش بابا و مامان و ایضا این داداشی بیچاره:

و اکنون پس از تلاش بسیار باید یه کم استراحت کرد:![]()

شاید هم اینجوری بخوابه :

و اما تولد خودم در ادامه مطلب
خب دوستان عزیز الوعده (بابام فکر کرده من سوم دبیرستانم این کلمات چیه) وفا روز ۲۲مهر که از خواب بلند شدم مامان و بابا نبودند البته شب قبلش کاملا توجیه شده بودم به هر حال من که پس از صرف صبحانه رفتم مدرسه وقتی برگشتم خونه بابام خونه بود
گفتم:" پس داداشم کو ؟" گفت:" اومدم ببرمت پیشش" بعد نشتم جاتون خالی جوجه کباب و کباب کوبیده که بابام برام گرفته بود را خوردم و آماده شدیم که بریم پیش داداشم که یهو نور یه چیزی از توی اطاق بابام توجه منو جلب کرد رفتم جلو در اطاق را باز کردم از چیزی که دیدم چنان جیغی کشیدم که بابام داشت سکته میکرد خب حدس بزنید چی دیدم :

آره دیگه من از مدتها قبل به بابا میگفتم:" این کامپیوتر مرا آپدیت کن " بابا میگفت:" حالا نمیشه !!" بعد یه روز گفت:" صبر کن وقتی داداشت به دنیا اومد برات یه لپ تاپ میخرم "
خلاصه بعد از کلی ذوق و جیغ و داد رفتم به دیدن این داداش خوش قدم . توی راه انگار روی ابرا میرفتیم از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم برادر کوچولو لپ تاپ جدید ایییییییییی خدااااااااااااااااااااااااااااااااا
مامان صبح رفته بود توی "بیمارستان خانواده " (خدا نصیب هیچ کس نکنه ولی بیمارستان با صفایی بود)
بعد از مدتی انتظار و عکسبرداری و فیلمبرداری و....... در ساعت ۸ و ۵۵دقیقه برادر من بدنیا میاد

ایشون برادرم هستن در اولین لخظه تولد در دست خانم دکتر
خانم دکتر ناهید مصدق دختر عمه مامان هستش که از اول زحمت مراقبت پزشکی مامان را میکشید .
خلاصه من که رفتم توی اتاق مامان برادرم تمیز و خوشکل توی بغلم بود

بعد من و بابا برگشتیم خونه و مامان و خاله شکوفه توی بیمارستان موندن من وقتی رسیدم خونه رفتم سراغ لپ تاپ و..........

![]()
![]()
![]()
صبح که بیدار شدم بابام نبود من توی خونه تک و تنها یه کم نشستم بعد گفتم از حالا نمیشه اینجوری من یادشون بره زنگ زدم به موبایل بابا یهو دیدم صدای موبایلش از توی اتاق میاد رفتم دیدم ببببببببببلللللللللللللللللههههه موبایلش را نبرده دیگه حسابی ....... زنگ زدم به موبایل مامان ، خاله گوشی را بر داشت من امان ندادم .... " این چه وضعیه نمیگن یه پسر بزرگ هم تو خونه دارن کجان این بابا و مامان من گشنمه من تشنمه چرا بی خبر میزارن میرن و..................."
بعد دیگه مامان جون شیرین اومد پیشم و ظهر هم بابا و مامان و هامان و خاله ها و شیما(دختر خاله)اوومدن یه چند روزی اوضاع همینجوری بود
از شب چهارم هم آقا هامان از سر شب تا نزدیکای صبح سر و صدا و غر غر و جیغ و .....
بعد از یک هفته مهمونی ها شروع شد اولین مهمون کوچولو بهراد پسر عمو کریم بود:

بعدش هم آویسا جون که معرف حضور همتون هست دیگه

یه عکس دسته جمعی با بچه های عموها وعمه

از راست به چپ :معین و علی (عمو مهدی) امیر (عمه حمیده) متین وهادی (عمو حمید) من و هامان (بابا ) زهرا (عمو مرتضی)
الینا ۷روز از هامان بزرگتره نوه عمه مامانم

بابا بزرگها هم که دیگه هی برا داداش ذوق میکردن گاه گاهی هم میگفتن :" هاتف جووووون ما برا تو هم همین کارا را کردیما " ولی من که یادم نمیاد
بعدشم حالا مگه من میگم چرا این کارا را میکنین والااااااااا ![]()

آقا جوون (بابای مامانم)

بابا حاجی (بابای بابام)
ولی خدایی این بچه نیم متری تقریبا تمام وقت مامان و قسمت عمده وقت بابا را میگیره و من تا به حال چندین بار اعتراض کردم و الان هم در همین مکان به طور رسمی میگم بابا اگه نمرات من بد شد تقصیر خودتونه و این هامان نه تقصیر این لپ تاپ زبون بسته
خب حالا یک سری عکس اختصاصی از هامان جان میزاریم از روز تولد تا الان :



این کادوی خاله شیوا (دوست مامانم)

هامان در حال لوله شدن

داداشم هم مثل خودم عاشقه حمام کردنه و البته بابام هم عاشق شستن بچه

هامان بعد از حمام لای حوله

و خواب بعد از حمام

و باز هم خواب بعد از حمام 

وباز هم خواب 

این اولین خنده هامان بود بعد از یه عالمه گریه
اینا هم خواب در حالات مختلف :





خب در پایان از عمه فاطمه به خاطر کمک زیادی که در این آپ کرد تشکر ویژه میکنم و از شما هم میخام که با نظرات و بازدیدهاتون ما را دلگرم کنید
خیلی بعدا نوشت: خاله ساناز > مامان الینا جون میگه الینا ۵ روز بزرگتر از هامان هست بعد هم نتیجه عمه مامان (یعنی دختر نوه عمه مامان)هستش که خب راست میگه اینا البته اشتباهات مامان باباست
سلام به همه دوستان
ببخشید میدونم دیگه از من ناامید شدید ولی من دوباره شروع کردم آخه شما که نمیدونید برادر داری سخته
ولی شروع کردیم انشاا.... با دلگرمی دوستان دوباره به روزهای اوج باز میگردیم .
امروز اومدم خبر تغییر نام وبلاگ را بدم باضافه اینکه همه آماده باشید یه عالمه عکس از داداشم و خودم آماده کردیم که به زودی آپ میشه فقط گفتم قبلش بیام ببینم هنوز دوستا حاضرن به ما هم سر بزنن
مامان و بابا که دیگه هیچی شب تا صبح این هامان خان بیداره و البته بیشتر وقتش را غرغر میکنه یا جیغ میکشه . بابام همیشه میگه هاتف تو هم همینطوری بودی یه کم هم بیشتر از این داداشت جیغ میزدی ولی من که هیچی یادم نمیاد
به هر حال باید به ما حق بدید ... من بعضی وقتا دیگه خودم برا خودم املا میگم و......
حالا نظرات را بدید تا ببینیم چقدر طرفدار دیدن عکسا هستید و جریانات اتفاق افتاده توی این یک ماه!!!!!
منتظرم...